X
تبلیغات
عاشقانه ها و غزل

عاشقانه ها و غزل

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم...

سلام  

من یه مدت بدلیل گرفتاریهای کاری فرصت نکردم بیام و آپ کنم

از همه دوستان خوبی که تو این مدتی که نتونستم بیام بهم سر زدن و کلی بهم لطف داشتن خیلی خیلی ممنونم.

نوشته شده در سه شنبه 1390/07/12ساعت 0:31 توسط امید| |

یه بار دیگه اومدم با غزلی ناب که تقدیم می کنم به همه دوستای نابم که تو این مدت بهم سر زدن و منو از یاد نبردن


تو مرا با غزلی ناب به شعرت خواندی

با دو چشمان پر از خواب به شعرت خواندی

***
 
بچه آهو چه عجب دل بدهد بر دامی؟!
چون حبابی به بر آب به شعرت خواندی

***

تا که بی تاب شد از مشعله های خورشید

                                      تو مرا در شب مهتاب به شعرت خواندی


***

                                          بی قرار غزلت شد دل سرگشته من

تو مرا باز چه بی تاب به شعرت خواندی


***

 

                                       شاید از صومعه یا میکده خواندی تو مرا

یا که از گوشه محراب به شعرت خواندی


***


 
                                           پلک بر هم نزدی تا غزلت را گفتی

تو مرا باز چه بی  خواب به شعرت خواندی


***


 
                                           من گرفتار غزلهات شدم" مرد غزل"

تومرا با غزلی ناب به شعرت خواندی


******

مرجان علیشاهی

نوشته شده در سه شنبه 1390/07/12ساعت 0:30 توسط امید| |

عشق از من و نگاه تو تشکیل می‌ شود
گاهی تمام من به تو تبدیل می ‌شود


***

وقتی به داستان نگاه تو می ‌رسم
یک باره شعر وارد تمثیل می ‌شود


***

ای عابر بزرگ که با گام های تو
از انتظار پنجره تجلیل می‌ شود


***

تا کی سکوت و خلوت این کوچه ‌های سرد
بر چشم های پنجره تحمیل می‌ شود؟


***


***

آیا دوباره مثل همان سال های پیش
امسال هم بدون تو تحویل می‌ شود؟


***

بی شک شبی به پاس غزل های چشم تو
بازار وزن و قافیه تعطیل می ‌شود


***

آن روز هفت سین اهورایی بهار

موعود! با سلام تو تکمیل می ‌شود


*******

زهرا بیدکی


نوشته شده در دوشنبه 1390/01/29ساعت 23:29 توسط امید| |

برآمد باد صبح و بوي نوروز

به کام دوستان و بخت پيروز


***


مبارک بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز


***


چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش ميفروز


***


چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را ديده بردوز


***


بهاري خرمست اي گل کجايي
که بيني بلبلان را ناله و سوز


***


جهان بي ما بسي بودست و باشد
برادر جز نکونامي ميندوز


***


نکويي کن که دولت بيني از بخت
مبر فرمان بدگوي بدآموز


***


منه دل بر سراي عمر سعدي
که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز


***


دريغا عيش اگر مرگش نبودي
دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز


********

سعدی شیرازی


نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/03ساعت 2:54 توسط امید| |

امسال هم گذشت و دلي شعله ور نشد

چشمي براي غربت آيينه تر نشد


***


باران به چشم مردم ما محترم نبود

گل در ميان كوچه ما معتبر نشد


***


امسال هم شبيه همان سال هاي پيش

يك شاخه شوق در دل من بارور نشد


***


مهتاب هر شب از سر اين قريه مي گذشت

از اين همه ستاره كسي با خبر نشد


***


پايان نداشت فاصله ما و آسمان

اين راه باز يك دو قدم بيشتر نشد


***


امسال نيز عاشقي انگار كفر بود

دردي درون سينه كس منتشر نشد


***


من ماندم و روايت تاريك اين غزل

خورشيد روي دفتر من جلوه گر نشد


******

منبع شعر در ادامه مطلب


 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1389/12/27ساعت 1:41 توسط امید| |


در او اثر نکرد دعای من هیچ وقت

از اولش نبود برای من ، هیچ وقت


***

 

بی شک حکایت در و دروازه بود که

گوشش نمی شنید صدای من هیچ وقت


***

 

باید چقدر منت این عشق را کشید ؟

وقتی نگه نداشت هوای من هیچ وقت


***

 

من سوختم اگرچه نه تنها که دوستان

نگذار دشمنان به بلای من هیچ وقت...


***

 

ابلیس ها اگرچه مرا دور کرده اند

اما نمی شوند خدای من هیچ وقت


***

 

هرگز نمی شود که بفهمی چه میکشم

نگذاشتی تو را که بجای من هیچ وقت


***

 

من اعتراف میکنم هرگز نبود و نیست

مثل تو بین خاطره های من هیچ وقت


***

 

با این دروغ محض مرا گول می زنم

انگار که نبود برای من هیچ وقت


******

اشکان صمصام


وبلاگ شاعر در ادامه مطلب

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1389/12/10ساعت 0:54 توسط آفتاب| |


مقام و قدر تو را كس نمي‌كند ادراك

به غير ذات خداوندگار قادر پاك 


***


به عيد ميمنت‌افزايت اي نبي كريم

بتان به روي فتادند و بت‌پرست هلاك 


***


شد از تولد پاكت خموش آتش فارس

بناي محكم كسرا ز مقدمت شد چاك 


***


به يمن مقدم نور و ظهور تو گرديد

به پاي بناي تمامي چه انجم و افلاك 


***


بگشت خشك به عيد تو بحر ساوه ولي

ز شوق وصل تو شد ديدگان جان نمناك 


***


به كعبه جمله قناديل شد چو مه روشن

ز نور روي منير تو سيّد لولاك 


***


تو چون مؤثر مطلق شدي، اثربخشي

خدا به عنصر باد و چه آب و آتش و خاك


***


به عيد احمد و ميلاد جعفر صادق

تو شاد باش، به ميلادشان مشو غمناك 


***


نديده چشم خرد بعد احمد مرسل

رئيس مذهب و مكتب چنان تويي چالاك 


***


تويي كه شافع جرمي گناهكاران را

منم كه دست ز دامان تو را كشم حاشاك 


***


اميد آنكه كند از مي طهورم مست

علي ولي خدا، ني‌ عدو ز باده تاك 


***


به ياد حافظ شيرين سخن بگو «عنقا»

«گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك» 



********

عباس عنقا

منبع در ادامه مطلب




ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1389/12/01ساعت 23:39 توسط آفتاب| |



در گفتگوی خویشم و در جستجوی خویش

هیچ آرزوم نیست به جز آرزوی خویش


***


در غربتم ، سپرده به بیگانگان وطن
هنگام رجعت است زغربت به کوی خویش


***


عمریست بر کناره دریا نشسته ام
تا آب رفته باز رسانم به جوی خویش


***


آیینه وار روی به بیگانه تا به کی ؟
آیینه ای به دست کنم روبروی خویش


***


ما را به غمگساری خصمان امید نیست
"لا تقنطو"ی خویشم و "لا تحزنو" ی خویش


***


با شیخ شهر گوی که ظالم به چه فتاد
تا سنگ تجربت نزند بر سبوی خویش


***


نا شسته روی و پشت به محراب و بی حضور
خیز ای فقیهِ مدرسه نو کن وضوی خویش


***


اکنون که آبروی شریعت بریختی
برگرد سوی خانه پی آبروی خویش


***


ما نیز جامه های کرامت رفو کنیم
تا جامه عاریت نکنیم از عدوی خویش


***


شرط است کز سراب شریعت چو بگذرم
تر سازم از شراب حقیقت گلوی خویش


******

عبدالکریم سروش

نوشته شده در سه شنبه 1389/11/19ساعت 0:46 توسط آفتاب| |


سر خوش ز سبوی غم پنهانی خویشم

چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم


***


در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش

چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم


***


لب باز نکردم به خروشی و فغانی

من محرم راز دل توفانی خویشم


***


یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی

عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم


***


از شوق شکر خنده ‌‌لبش جان نسپردم

شرمنده جانان ز گران جانی خویشم


***


بشکسته‌ تر از خویش ندیدم به همه عمر

افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم


***


هر چند «امین»، بسته ی دنیا نیم اما

دل بسته ی یاران خراسانی خویشم


*****

شاعر: سید علی خامنه ای (منبع شعر در ادامه مطب)


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1389/11/15ساعت 1:20 توسط آفتاب| |


نام تو چیست؟ گفت: به نام خدا «کریم»

از ابتدای واقعه تا انتها، کریم


***


مهمان شعرهای تو امشب منم چه خوب

لب های خسته جمله بسازید با «کریم»


***


بد نیست، سفره با کلمات تو پر شود

مهمان توئی! ولی من و این دست، چاکریم


***


لب می زنی به نور دعا، این صدای توست:

«عرفنی یا الهی بمعناک یا کریم»


***


نجوا کنان به چشم جهان پا گذاشتی

خورشید و ماه، پیش تو مثل دو «یاکریم»


***


من نیز در بر تو گدایم خدا وکیل!

امروز با تو هستم و فردا خدا کریم!


***


ما عاشقان نور کلام تو پیش تو

یا کور بی ملاحظه هستیم یا کریم!


*****

مرتضی حیدری آل کثیر(منبع در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/13ساعت 17:4 توسط آفتاب| |

Design By : Night Melody